امیدوارم خوشتون بیاد:)
در شهرِ همیشهابری به نام «مِهخوران»، مردی تنها زندگی میکرد که هنرِ عجیبی داشت: او ساعتهای اشک میساخت. هر ساعت، با قطرهای از اشکِ انسانی کوک میشد... و زمان را نه با ثانیه، که با عمقِ اندوه میسنجید. اسمش "پیتر" بود. سالها پیش، کسی که دوست داشت "الیزا" در طوفانِ دریا ناپدید شده بود. پیتر هر شب کنار ساحل میرفت و اشکهایش را در بطریهای کوچک جمع میکرد... تا شاید روزی، ساعتِ رهاییاش را بسازد. یک شب، زنی مرموز به دکانش آمد: > پیتر نگاهی به چشمانِ نمناکِ زن انداخت و پاسخ داد: >
زن، قطرهای اشک بر قالبِ نقرهای ساعت چکاند... اشکی به رنگِ آبیِ نیمهشب. ساعت شروع به کار کرد: طنینش شبیه آهِ شکستهای بود که از اعماق دریا میآمد. پیتر پرسید: > زن جواب نداد... فقط گفت: > و ناپدید شد. پیتر هر شب ساعت را تماشا میکرد... عقربه آرام میچرخید، ولی ماه همیشه پشت ابرهای سیاه پنهان بود.
سالها گذشت. پیتر پیر شد و چشمانش دیگر اشکی نداشت. در شبِ مرگش، ابرها کنار رفتند... ماه کامل برای اولین بار در آسمانِ مهخوران درخشید. عقربهی طلایی آرام به ماه رسید... ساعت از کار ایستاد. آنگاه پیتر فهمید: آن زن، الیزا بود... که سالها پیش به اعماق دریا رفته بود تا پریِ دریاها شود. اشکِ آبی، یادگارِ آخرین وداعِ او بود.
ساعت شکست... و از میانش قطرهای اشک به پرواز درآمد: در برابرش تصویری ظاهر شد: الیزا، دست در دستِ پیترِ جوان، روی شنهای ساحل. صدایش آمد: > پیتر با لبخندی جان داد. صبح، مردم او را یافتند... در دستانش خردههای شیشه و نقره بود، و روی میز، نوشتهای: >
فرصتت
سازنده🛐🛐🛐
همه چیز این پست🛐🛐🛐
خسته نباشییی
عالی بودددد
خودت نوشتی یا از کتابیه؟
اگه خدا قبول کنه خودم😂
عیجان آفرین
خیلی قشنگ بوداا
مرسییی😭💝